تورا خواب ديده ام!
گلايه داشتي از من كه يادت نميكنم! اما باور كن تمام لحظاتم با ياد تو سپري مي شوند!
باور كن كه ديگر آن فلسفي كوچك تو نيستم!
باور كن كه تشنه با تو بودنم!
و هرجا كه هستي شاد باش به وسعت قلبت و به وسعت غمي كه ديشب در نگاهت نهفته بودي!
گلايه داشتي از من كه يادت نميكنم! اما باور كن تمام لحظاتم با ياد تو سپري مي شوند!
باور كن كه ديگر آن فلسفي كوچك تو نيستم!
باور كن كه تشنه با تو بودنم!
و هرجا كه هستي شاد باش به وسعت قلبت و به وسعت غمي كه ديشب در نگاهت نهفته بودي!

وای ؛ باران باران
شیشه ی پنجره را بَاران شست.
از دل من اما ،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران باران
پرمرغان نگاهم را شست.
باران امروز بسیار زیبا بود با عطری دلنشین و احساسی لذت بخش. دلم می خواست ساعت ها زیر باران می ماندم و به دور دست ها خیره می شدم. به جاهای دور و روزگار گذشته به خاطرات تلخ و شیرین و به تو........... و بارانهایی که در زیرش خیس شدیم!
پ.نوشت: امروز وقتی بارون میومد تو مدرسه بودیم با چند تا از بچه ها رفتیم تو حیاط و چند قدمی راه رفتیم! دوست داشتم اون لحظه ها رو......
باز کن پنجره ها را، که نسیم روز میلاد اقاقی ها راجشن می گیرد،
و بهار،روی هر شاخه، کنار هر برگ،شمع روشن کرده است.
همه ی چلچله ها برگشتند،و طراوت را فریاد زدند.کوچه یکپارچه آواز شده است،
و درخت گیلاس،هدیه ی جشن اقاقی ها را،گل به دامن کرده است
باز کن پنجره ها را ای دوست!هیچ یادت هست،که زمین را عطشی وحشی سوخت؟برگ ها پژمردند؟تشنگی با جگر خاک چه کرد؟
هیچ یادت هست،توی تاریکی شب های بلند،سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینه ی گل های سپید،نیمه شب، باد غضبناک چه کرد؟هیچ یادت هست؟
حالیا معجزه ی باران را باور کن!و سخاوت را در چشم چمن زار ببین!
و محبت را در روح نسیم، که در این کوچه ی تنگ،با همین دست تهی،روز میلاد اقاقی هاجشن می گیرد.
خاک، جان یافته است. تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟ باز کن پنجره ها را...و بهاران را باور کن! باز کن پنجره ها را...و بهاران را باور کن!
فریدون مشیری
دانش آموزان عزیز در صورت تمایل به پاسخگویی سوالات فیزیک ۲ به آدرس زیر مراجعه کنید.
چله گرفته ام برای آب و جاروی خانه! امروز روز دل خانه است! قفسه ی کتابها! باز زمان سفر در خاطرات و بوی کاغذ فرا رسیده است. روز پیدا کردن یک نامه و یا یک عکس از روزگار گذشته از لابلای برگ های یک کتاب و تداعی خاطرات تلخ و شیرین آن!
نميدونم دليلش چي هست ولي من احساس ميكنم ۹۱ براي من تا امروز با سرعت باد سپري شده!
البته حس گذر سريع زمان با تولد دخترم در من ايجاد شده بود ولي نه به اين شدت!
فكر ميكنم ۹۱ سال بسيار خاصيه! افرادي را از دست دادهام كه هنوز باورش برايم دشوار دشوار است! و هر روز و هر ساعتم در ناباوري سپري ميشود!
نگاه آدم ها برايم خبر از سرگرداني و حيراني دارند. همه در همهمهي مشكلات خويش آوارهاند و در اين روزها كمتر رنگ خوشبختي را ميتوانم مشاهده كنم.
انگار با گذر سريع روزها غمها و مشكلاتمان نيز بزرگتر ميشوند.
اهدافي كه پيشتر ها به نظرم خيلي مقدس و وسع بودند در باورم رنگ باختهاند و من همچون گم گشتهاي سرگردان به اميد سرپناهي گرم و روشن در ميان تاريكي ها ميگردم!
نمي دانم اين چند روز باقي ماندهي سال ۹۱ آبستن چه حوادثي هستند! نمي خواهم زمان بيشتر از اين باسرعت گذر كند ميخواهم به قدري آهسته به آخر سال نزديك شوم كه بتوانم تمام نكردههايم را در اين چند روز به پايان برسانم!
به قول دوست بهاريم، اين روزها بايد "طاقت بياورم" از كجاي دنيا نمي دانم!!!!