ماه ها براي عدهاي زحمت ميكشي، نه در حدود وظايفت بلكه بسيار بيشتر از آن! از زندگيت، خانه ات و خوشگذراني هايت مي زني تا بتواني تدريسي مناسب و درخور براي دانش آموزانت ارائه دهي! با شاديشان شاد ميشوي و با ناراحتيشان ناراحت مي شوي! به دانش آموزانت دل مي بندي تا اندازهي كه روزهاي تعطيل لحظه شماري ميكني تا دوباره آنها را ببيني، به آنها فرصت جبران اشتباه هايشان را مي دهي و ......
در كل همهي آنها را دوست ميداري به عنوان يك انسان!
اما روزي فرا ميرسد كه اين كودكان به ظاهر درحال رشد به خاطر اينكه خودشان كوتاهي كردهاند به خاطر اينكه آنقدر هوشيار نبودهاند كه سر كلاس تكاليفشان را به خوبي درك كنند! به خاطر اينكه خود را از ديد ديگران تبرئه كنند! محكومت ميكنند!! دلت را ميشكنند و اصلا پاكي نوجواني خود را از دست ميدهند و ناگهان به قدري كوچك ميشوند كه تصوير ذهنيت را از بزرگوار بودن آنها كاملا عوض ميكنند!!!
در اين ميان دانش آموزاني وجود دارند كه خودشان زحمت ميكشند، وظيفه شناس هستند و براي رسيدن به هدفشان سعي ميكنند با تمام وجود تلاش كنند و در هر اشتباهي خود را مقصر ميدانند نه ديگران را!
و زماني كه به نتيجهي دلخواه ميرسند از تو تشكر ميكنند ميگويند اگر نبودي نمي توانستند موفق شوند!
و معلم بودن به خاطر وجود چنين دانش آموزاني كه انسان بودن را به خوبي ياد گرفته اند زيباست.