انسانهايي فراتر از انسان!
اكنون كه دقيقا ده سال از آخرين روزهايي كه خودم دانش آموز بودهام مي گذرد، اكنون كه خودم چند سالي هست اين عنوان سنگين را به دوش ميكشم، اين روزها برايم معناي خاصي پيدا كردهاند! يك حس عجيب دوگانه! من دانش آموز هستم يا يك معلم!
بيشتر از آنكه به معلم بودنم فكر كنم، به اينكه انتظاري از دانش آموزانم داشته باشم، به انسانهاي بزرگي فكر مي كنم كه از روزي كه پاي در محيط مدرسه گذاشتم با من همراهي كردند و درس زندگي را به من آموختند!
و در ميان عدهي زيادي كه نقش معلم را برايم داشته اند بيشتر از همه آنهايي در قلبم جاي گرفته اند كه خنده و گريهام، شادي و غمم، توانايي هايم، احساساتم، آينده ام و ... برايشان اهميت داشته است.
براي آنها من دانش آموز نبودم بلكه انساني بودم كه به وجود آنها براي رشد و تعالي نياز داشته ام، و آنها با تمام وجود بودنشان را تقديمم كرده اند!
انسانهايي عظيم و بزرگوار كه درست در لحظه اي كه شايد خودشان نياز به دلداري داشته اند، اميد و آرزو را به من بخشيده اند، انسانهايي آسماني كه گاهي خودشان نيازبه آرامش داشته اند تا درد هاي زندگي خود را التيام بخشند اما با روح پردرد خود انچنان آرامش را برايم نثار كردند كه من با خود انديشيدم كه چنين انساني نمي تواند دردي داشته باشد!!!
آنها را دوست داشتم اما آنقدر كوچك و ناچيز بوده ام كه نتوانسته ام نقش بزرگ آنها را در زندگي خود درك كنم!
اكنون كه خودم معلم هستم، از نزديك با مشكلاتش آشنايي دارم، اكنون كه خودم دانش آموزاني دارم كه گاهي آيندهي آنها از كارهاي خودم برايم مهم تر مي نمايد! اكنون كه به دانش آموزانم عشق مي ورزم، بيشتر به داشتن معلمهايم افتخار مي كنم، و خودم را بشتر از هر لحظهي ديگري مديون آنها مي دانم!
پ.ن ۱: خيلي دوست دارم اسمي از معلمهام ببرم اونهايي كه هميشه در ذهن و قلبم جاي گرفته اند،
كودكستان: خانم آبريز
اول ابتدايي: خانم كلانتري
دوم " : خانم احمدين
سوم" : خانم طالبي، خانم ياري و خانم پاكدامن!!!
چهارم" : خانم احمدين
پنجم " : خانم فريق
دوران راهنمايي: خانم سليماني، خانم نصر، خانم اخلاقي، خانم عبدالهي،خانم بابايي،خانم اروج زاده،خانم آهنگرزاده،خانم قره باغي، آقاي اشرفيان، خانم فتحعليپور و خيلي هاي ديگر كه ذهن فراموشكارم نامشان را از ياد برده است!
دوران دبيرستان: خانم دژم پور، خانم سپهري، خانم صدر، خانم يزداني، خانم مكشوف،خانم شبابي كه در سال دوم دبير زبانمون بودند،(در دبيرستان فاطمه زهرا) و خانم شبابي كه در سال سوم و پيش دانشگاهيي دبيرمون بودند ،آقاي نجاتي( شخصي كه در شكل گيري شخصيت من به عنوان انسان در لحظات بحراني زندگيم نقش بزرگي داشتند)، آقاي موسوي، آقاي تيزفهم، آقاي رحيم زاده، آقاي پرنيان، آقاي رضوي پور و آقاي عبدالهي ( در دبيرستان سما)
پ.ن۲: من يك زن هستم زني كه معلم است، فيزيك درس مي دهد و عاشق درسش هست و به عنوان يك زن، از دانش آموزاني كه اتفاقا هم جنسش نيز هستند انتظار دارد او را تاييد كنند، انتظار دارد با كمك و تاييد دانش آموزانش در حرفه اش رشد كند و با پيشرفت در زمينهي كاريش اتصور تدريس موفق فيزيك توسط جنس مخالف را عوض كند! و نقشي داشته باشد در بدست آوردن حق زنان براي حضور در جامعه! لااقل در اين زمينه!
از دانش آموزانش كه اتفاقا هم جنسش نيز هستند انتظار دارد پاسخگوي تلاش او براي موفقيت آنها باشند، از دانش آموزانش مي خواهد موفق باشند آنچنان كه شايستهي آنهاست.
پ. ن۳ : اسمي برده شد از معلمانم تا انجا كه ذهن فراموشكارم ياري داد، و اسمي برده نشد از خيلي ها به عمد!
و اسمي برده نشد از خيلي ها كه حضور اندكي در زندگيم داشته اند اما انچنان نقشي داشته اند در تصور من از زندگي كه قابل وصف نيست! ولي نتوانستم اسمي از انها ببرم!
پ.ن۴: سالي كه گذشت يكي از بهترين معلم هايم را ازدست دادم. معلمي كه با لهجه ي شيرينش زندگي در جامعه را به من آموخت. خانم حيدري عزير كه تازگي ها با هم همكار هم شده بوديم. اما دست نامرد روزگار آنچنان چيدش كه حسرت در كنارش بودن تا ابد در دلم خواهد ماند. روحش شاد.
پراش واقعا از زيباترين پديده هاي اپتيك مي باشد.و اما خيلي وقت ها مزاحم!!!