ساعاتی دیگر...

نمی توانم چیزی بگویم......

می اندیشم به دیروزی که از دست رفت و فردایی که نمی دانم می اید یا نه....

من در این لحظه زندگی می کنم....

 

چهارشنبه سوری...

 

ادامه نوشته

عيد

امروز كه با بچه ها داشتم خداحافظي مي كردم و ....
ادامه نوشته

 

ادامه نوشته

روستاهاي بناب

امروز بعد از مدتها يه عالمه برف ديدم.....
ادامه نوشته

دوربين عكاسي من...

 

اين رو كه ميبينيد دوربيني هست كه امروز خريدم.و تازه دارم شروع مي كنم به عكاسي!البته اين اولين قدمه.در ضمن فكر كنم هر فيزيكي مخصوصا اونايي كه با اپتيك سر و كار دارن حتما بايد از عكاسي لذت ببرند.چون خيلي از مفاهيم فيزيك تو عكاسي جلوه پيدا مي كنه.

ادامه نوشته

آواتار

چون خيلي عاشق كاربرد فيزيك تو فيلمها هستم،مي خوام نظرتون رو به يكي از شاهكارهايي كه خيلي فيزيك و مخصوصا اپتيك توش كاربرد داره جلب كنم.پيشرفت در زمينه ي اپتيك كه منجر به ايجاد ابزرهاي فيلمبرداري ميشه كه شخصيتهاي كامپيوتري بسيار جذاب رو بيافريند يكي از موضوعاتي است كه با هيجان دنبالش مي كنم.

كاراكتر گلوم در ارباب حلقه ها هم يكي از اونهاست!

 خيلي دلم مي خواد اين فيلم سه بعدي رو ببينم.

ادامه نوشته

بازگشت از تهران

امروز برگشتيم بناب.و با اينكه خيلي دلم براي دوستام تنگ شده از خبر تعطيلي مدرسه بسي خوشحال شدم.بعد از دو روز واقعا خسته كننده اينكه مدرسه به دليل گرد و غبار تعطيل بشه واقع يك خوش شانسي بزرگه.با اينكه تو اين سفر جاي خيلي ها خالي بود ولي خيلي خوش گذشت.بازديد از دانشگاه اميركبير كه البته براي من خسته كننده بود و براي بچه ها لذت بخش خاطره ي خوبي شد برامون.مخصوصا اين كه در آخرين فرصتي كه تونستيم بريم دانشكده ي فيزيك يك فيلم جالب در حال نمايش بود(توسط انجمن فيزيك) كه واقعا برا من و چهارتا از بچه هاي فيزيك دوست كه با من بودند بسيار اتفاق خوبي بود.واقعا فيزيكي هاي فعال رو خيلي دوست دارم!و بعد هم كه رفتيم بالا بالا هاي تهران و كاخ سعد آباد كه بيشتر از هر چيزي تو اونجا هواي خوبش و موزه ي برادران اميدوار برام جالب بود.البته چون خيلي وقت كم بود نتونستيم همه جاي موزه رو خوب ببينيم.... 

بازهم تهران...

امروز قراره برم تهران .يعني قرار هست بچه ها رو ببريم بازديد دانشگاههاي تهران.يه دلشوره ي عجيبي تو دلم هست.باز هم قراره تو شلوغي هاي پايتخت سردر گم بشم.ياد اون روزهايي مي افتم كه با حس خاصي مسير راه آهن تا خوابگاه رو طي ميكردم.قطارهاي شلوغ مترو و صف هاي طولاني اتوبوس و مسيري طولاني كه قرار بود طي بشه.هميشه بارم سنگين بود.و ديدن بچه ها بعداز تعطيلات كه يه حس خاصي داشت بعضي وقت ها خنثي و بعضي وقت ها .... و وقتي به ميدان هروي مي رسيدم يك حس دلتنگي... دلم تنگ شده براي هواي پاك لويزان و دانشگاه شهيد رجايي و منظره ي زيباي البرز كه هميشه من رو با زيباييش متحير ميكرد. با اينكه دلم تنگ شده ولي آرزوي ديدن دوباره ي اونجا رو ندارم.نميدونم چرا...