اين روزهاي زيباي پاييز رو دوست دارم! پر از اضطراب دلنشين و رويايهاي شيرين!
اين روزهاي پاييزي وقتي كه صبح در هواي تازه قدم بر ميداري سردت مي شود اما نه به آن اندازه كه مغز استخوانت بلرزد!
نسيمي صورتت را نوازش مي دهد اما نه به آرامش نسيم بهاري! ولي دوست داري قدم برداري در سايهي رنگ خاكستري هوا و در زير بارش رنگهاي زيبا!
اين روزهاي پاييزي دلت شور مي زند! نميداني براي چه! عشق در رگهايت مي جوشد! گاهي حالت دگرگون مي شود مي خواهي ابري شوي، ناگهان آسمان دلت تاريك مي شود اما لحظه اي بعد نور اميد آنچنان بر قلبت مي تابد كه شاد مي شوي از اعماق وجودت.
در عصرهاي پاييزي دلت مي خواهد در كوچه و خيابان راه بروي و انسان ها را بنگري كه گويي همه عجله دارند. همه براي رسيدن به جاي امن و گرم عجله دارند!
مي خواهي پرسه بزني در خيابان هاي شلوغ عصر كه هوا هم زود تاريك مي شود و نگاه كني انسان هاي مختلف را چهره ي هر كدام داستاني نو برايت مي سرايند!
عصرهاي پاييز را با بوي لبو و ذرت بو داده!
با رنگ زيباي ميوه هاي پاييزي كه همرنگ خود پاييز هستند!
با تمام اضطراب و تشويش هايش دوست ميدارم!